وقتی سپيده زد
در خنکای پائيزی صبح
تو را ديدم
کز پشت ميله ها روييدی
و در پای ديوار حکم شکفتی
سراپا در جامه نودوز مرگ
با چهره ای يک پارچه لبخند
تا معراج سرخت را
آغاز کنی.
و آن دم که سرفراز
پيشاروی جوخه ايستادی ،
خورشيدی که بر فراز می شد ،
به تماشايت
درنگی عاشقانه کرد.
آن گاه در حضور سربی باروت
نامت را به بانگ بلند آواز داديم ،
و واپسين کلامت را
با قلبمان شنيديم
که سرودی برای همه انسان ها بود.
و آن گاه
در فاصله گلوله ها و قلبت
لبخند شعله ورت را ديدم ،
که جهان را اعتباری تازه می بخشيد.
و نگاه فسفريت
که زندگی را نوازش می کرد
و رکبار تند خونت
که سراپای جوخه را داغ می زد.
و پيش از آن که به خاک افتی
سراسيمه
از ميدان به درت بردند.
گوری بی نام
در گورستانی متروک.
دزدانه به خاکت سپردند
تا طبيعت برنياشوبد.
ما ياد زنده ات را
چون گرده های کل
با دست بادها
در چهارسوی جهان می پراکنيم
و نام بزرگت را
بر کودکانمان خواهيم نهاد.
سرزمينی پهناور
با کودکانی همه هم نام تو !
کدام جوخه می تواند
به سوی اين همه خاطره
آتش بگشايد ؟
يادت
تا پايان جهان
با ما خواهد بود.
نامت نيز.
فدایی خلق حسین صدرایی، اوين، مهر ٦٣
آنان طوفان بودند،
و به سهمگیرترین بندهای بیداد، سر فرود نیاوردند.
شهریور. ماهی که یادآور اتفاقات خیلی تلخ برای خیلی از آدمهای این مملکته. ماهی که با کشتار عجین شده. ماهی که با سالگرد از دست دادن خیلی از عزیزان و دوستان و رفقا و جوانان این مملکت همراه شده. ماهی که سنگین و تلخه. اگه برای هر ماجرایی، بشه نگفت و ننوشت؛ برای این جنایت نگفتن و ننوشتن گناهه. جنایته. ندیدید مادران و پدران داغداری که شهریور هر سال به خرابه های خاوران میرن تا زیر خروارها خاک، به یاد بچه هاشون باشن. ندید خاوران رو، که با آدم حرف می زنه. ندیدید که اگه دیده بودید، شما هم حداقل از انسانیت بلند می شدید.
تابستان یکهزار و سیصد و شصت و هفت. زخمی عریان بر پیکره ایران. پرونده ای عریان که هیچگاه بررسی نشد. در تابستان شصت و هفت، خیلی ها را کشتند. کسانی که همگی در زندان بودند و مسلماً تحت کنترل کامل فیزیکی. تابستان شصت و هفت، دردناک بود، هنوز دردناکه و برای همیشه دردناک خواهد ماند.
دست کم، اسم 4485 نفر از آنها را می دانیم. سازمان عفو بین الملل لیستی از متشکل از ۲۵۰۰ نام را منتشر کرده است. آیت الله منتظری در خاطراتش می نویسد: «حدود دو هزار و هشتصد یا سه هزار و هشتصد نفر زندانی را - تردید از من است- از زن و مرد در کشور اعدام کردند.»
در مهرماه همان سال، عفو بین الملل و پارلمان اروپا، با تصویب قطعنامه هایی اعدامهای گسترده در ایران را محکوم کردند. در آذر ماه، مجمع عمومی سازمان ملل متحد با اکثریت قاطع آرا، قطعنامه ای را در محکومیت نقض حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران تصویب کرد.
هاشمی رفسنجانی، شانزدهم آذر 1367، در مصاحبه با رادیو ایران گفت: بنا داشتند در کشور یک کار تخریبی وسیع را انجام دهند، مجازات شدند.
دکتر ولایتی وزیر وقت امور خارجه، هفدهم بهمن ماه 1367 و در مصاحبه با روزنامه فرانسوی لوپوئن گفت: زندانیانی که در این ماههای اخیر اعدام شده اند، مجاهدین خلق بوده اند که سعی داشتند به داخل خاک ایران نفوذ کنند. سایر اعدام شدگان نیز به قتل شخصیتهای سیاسی اعتراف کرده بودند.
کانال دو تلویزیون بی.بی.سی در بیست و چهارم بهمن ماه 1367، با لاریجانی معاون وزارت امور خارجه مصاحبه کرد. لاریجانی در پاسخ به این سوال که از زمان آتش بس با عراق، چند اعدام انجام شده است گفت: «من دقیقاً نمی دانم. فکر نمیکنم تعداد زیادی باشد. هزار نفر، دو هزار نفر چیز زیادی نیست. ما دومیلیون افغانی و بیش از نیم میلیون عراقی را غذا می دهیم.»
تنها کسی که از داخل حکومت جمهوری اسلامی، به مخالفت با این اعدامها بلند شد، آیت الله منتظری بود. او در جریان اعدامها، سه نامه به آیت الله خمینی نوشت و در آنها به صراحت از اعدام چند هزار نفر در عرض چند روز ابراز نگرانی کرد. کتاب خاطرات او، رازهای فراوانی را از این واقعه بازگو می کند.
*
کشتند.
کشتند تا که عشق
بی یار و یادگار بماند در انتظار.
کشتند تا جدا ز سر انگشت اشتیاق
گل ها بپژمردند به هر شاخ و شاخسار.
کشتند تا که زیبایی سیاه بپوشد.
کشتند تا دروغ را به کرسی بنشانند.
کشتند تا امید بمیرد در این دیار.
کشتند تا که آزادی،
یک نغمه هم ز نی لبک سرخ خود ننوازد.
کشتند تا سرود بگرید به زار زار
آری برای این همه کشتند.
کشتند بیشمار.
رفیق سیاوش کسرایی
*
ساعت یک نصفه شبه، همه جا امن و امانه. این مونولوگ رو همگی به خاطر دارین. کارتون رابین هود و اون لاشخوری که به عنوان زندانبان زندان پرنس جان بود. لاشخور در حالی این حرف رو می زد که رابین هود داشت یکی یکی زندانیها رو از اونجا بیرون میکرد. بی خبر از همه جا و غرق در اوهام. اعتماد به نفس بالا. توهم. خیال خام. گرفتی چی می خوام بگم که؟
بدون مقدمه برویم سر اصل مطلب. در حال حاضر، همه چیز خوب است. تا به حال دو تا موشک فرستادیم فضا، موشک جات و مهمات جات مختلفی را به دست توانمند خودمان برای مقابله با دشمنان انقلاب ساخته ایم، یک داروی ایدز درست کردیم، یک دارو برای درمان دیابت درست کردیم، انواعی از آنتی بیوتیک ها را با دانش بومی سنتز کردیم، تمام بیماران قطع نخاعی را درمان کردیم، خدا میداند چقدر راه شوسه و آسفالت و راه آهن درست کردیم، اوف که چقدر گاز و برق و آب کشیدیم، چند تا مدرسه و بیمارستان ساختیم، با تمام کشورهای دوست و برادرمان در دنیا رابطه عاشقانه برقرار کرده ایم، سیاست خارجی دینامیکی داریم که اجازه قدرت نمایی به کشورهای قدرتمند رو نداده، انرژی هسته ای داریم، هزاران سانتریفیوژ داریم، با این که یازده روز از المپیک فقط نگاه کردیم، ولی با مدال برنز مراد محمدی تمام اعتراضات خاموش خواهد شد، کاروان المپیکمون پربار بود و عالی کار کرد، و موارد دیگر... اصلاً قصد ندارم که از دید مخالف به این قضایا نگاه کنم. علیرغم نقش بسیار زیادی که برای قدرت تبلیغات جمهوری اسلامی حداقل در داخل مرزها قائلم، و با توجه به دانسته های خودم از علوم جدید زیستی و مراوداتی که با اهل این فن داشتم و دارم و از این اراجیفی که به اسم پیشرفت به خورد مردم می دهند سر در میاورم، ... تمام این موارد را باور می کنم. قبول، این همه یعنی موفقیت و پیروزی.
اما آیا همه در رأس حکومت هم همین دید را دارند که تمام بدبختی های مملکت را در حد فساد اجتماعی و اندکی گرانی خلاصه می کنند؟ آیا با گرفتن دختری که از نظر این ها بدحجاب است، و با بستن مغازه خرده فروش بدبختی که از فروش ده تا حلب روغن، نهایتاً هزار تومان بیشتر گیرش میاد، همه چیز حل می شه؟ چرا دختر به این روز می افتد؟ علتی که دختر را به دامان آن چه شما فساد می خوانیدش می اندازد، چیست؟ چرا خرده فروش، دست به احتکار می زند و آیا به واقع خودش اجناس قاچاق را کانتین کانتین وارد می کند؟ وای، باز ربط پیدا کرد به سیاست...
خانه از پای بست ویران است.
محمدرضا پهلوی. از سال چهل و دو به بعد تصمیم گرفت تا با اصلاحات اقتصادی و رونق سرمایه گذاری دولتی، ایران را به یک قدرت عظیم اقتصادی تبدیل کند. قیمت نفت از سال پنجاه و دو، به نحو سرسام آوری بالا رفت و دلارهای نفتی سرازیر به خزانه مملکتی شد. در طی برنامه پنج ساله منتهی به سال 1975، درآمد سرانه ایرانیان طبق آمار سازمان ملل متحد از 160 دلار به 2200 دلار رسیده بود. البته قبول دارم که این درآمد به تساوی بین مردم تقسیم نشده بود و برخی ثروتمندتر و برخی فقیرتر شدند، که البته این ذات سرمایهداری است و اینجا مجال بحث آن نیست. اما پهلوی رفت. با اینکه حزب رستاخیز ساختند و اگرچه بعدها، محمدرضا پهلوی، خود به اشتباه بودن این حزب اعتراف کرد. پهلوی رفت، چون جامعه سیاسی بسته بود. چون توسعه سیاسی پویا نبود. چون وقتی نمی دونی پشت دیوار چیه، فکر می کنی بهشته... چون امام آمد!
ژورف استالین. با سیاست کشتار و رعب و وحشت و خفقان و با به کارگیری پلیسی ترین روش ها توانست شوروی را از نظر اقتصادی و نظامی و صنعتی به یک ابرقدرت محض تبدیل کند. او توانست. اما اکنون چه به حال شوروی آمده است؟ - جمله معترضه: هر بار مسابقات المپیک پکن رو می بینم، و هر بار حس می کنم که چین خودش رو به تمام دنیا دیکته کرده، به خودم میگم خاک بر سر شوروی، که کمونیسمش به اون وضع رسید. و امیدوار می مونم به کمونیسم. به آینده. – یک شوروی بود و یک حزب مرکزی کمونیست که هر چه می خواست می گفت، و هر چه می گفت باید می شد و می شد.
همیشه تمام مسئولان و حاکمان بلاد، وضع موجود را بهترین وضع ممکن می دانند و برای تغییر یا اصلاح آن هیچ کاری انجام نمی دهند. و جالب است که وقتی با اعتراض مواجه می شوند نه تنها کاری نمی کنند، که اگر معترض را حذف نکنند لطف می فرمایند. و این زمان، آغاز سیر نزولی اقتدار آنهاست.
طرف ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمیکند
کلمات انتظار میکشند
من با تو تنها نیستم، هیچ کس با هیچ کس تنها نیست
شب از ستاره ها تنهاتر است
*
طرف ما شب نیست
چخماق ها کنار فتیله بی طاقتند
خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو، شعر روشن صیقل میخورد
من تو را دوست می دارم و شب از ظلمت خود وحشت می کند
الف.بامداد
گروه حوادث؛ دادگاه عمومي رشت پس از محاکمه مجدد دختري که از سن 13 سالگي به جرم قتل در زندان است، وي را به قصاص محکوم کرد.
به گزارش خبرنگار ما، مولايي که هم اکنون 31 سال دارد 19 سال از عمرش را در زندان رشت گذرانده است. صغرا سال 68 توسط ماموران پليس رشت به اتهام قتل دستگير شد، زماني که بر دستان اين دختر دستبند زده شد او کارگر خانه يي در شهر رشت بود. او از سوي ماموران متهم به قتل پسر 8 ساله خانواده يي شد که براي آنها کار مي کرد. اولين برگ از پرونده يي که باعث شد صغرا 19 سال از عمرش را در زندان بگذراند و دو بار نيز پاي چوبه دار برود، زماني تنظيم شد که پدر کودکي 8 ساله به پليس مراجعه و ادعا کرد فرزندش گم شده و چند روزي است از او خبر ندارد. ماموران پليس رشت تمامي فرضيه هايي را که ممکن بود سرنخي از پسرک 8 ساله در اختيار پليس قرار دهد مورد بررسي قرار دادند تا اينکه چند روز بعد بوي تعفني که از چاه خانه به مشام رسيد احتمال وجود جسد پسر 8 ساله را قوت داد و وقتي پليس چاه را مورد بررسي قرار داد جسد پسرک را کشف کرد، با انتقال جنازه به پزشکي قانوني روند پيگيري پرونده تغيير کرد و پدر مقتول در شکايتي کارگرش صغرا را قاتل فرزندش معرفي کرد و گفت چون صغرا به پسرش حسادت مي کرده است به نظر مي رسد او مرتکب اين قتل شده باشد.همين شکايت کافي بود تا وي بازداشت شود. او در توضيح زندگي خود به پليس گفت؛ 9 ساله بودم که خانواده ام به دليل فقر شديد من را از روستا به شهر نزد خانواده ثروتمندي فرستادند تا کار کنم. من تمام مدت نزد اين خانواده بودم و کارهاي روزانه را انجام مي دادم اما هيچ وقت با کسي دعوا نکردم و هيچ حسادتي هم نداشتم و من پسرک را نکشتم.
ادعاي صغرا مورد قبول پليس قرار نگرفت و وي چندين مرتبه ديگر بازجويي شد تا اينکه سرانجام گفت؛ با پسرک درگير شدم و او را به زمين کوبيدم وقتي خون از سرش جاري شد و متوجه شدم وي فوت شده جسدش را داخل چاه انداختم و به کسي هم چيزي نگفتم. اعترافات صغرا از سوي پليس دليل محکمي شناخته و وي با صدور قرار مجرميت براي محاکمه به دادگاه عمومي معرفي شد. سرانجام صغرا به عنوان متهم تحت محاکمه قرار گرفت و با درخواست اولياي دم به قصاص محکوم شد. وي به راي صادره اعتراض کرد و اعترافاتش را پس گرفت. اين دختر در لايحه اعتراضي خود نوشت؛ من پسر 8 ساله را نکشتم اما مي دانم چه کسي او را کشته و به درخواست او هم مجبور به سکوت شدم. به من قول داده بود که رضايت مادر مقتول را بگيرد تا من از اين گرفتاري نجات پيدا کنم. صغرا افزود؛ در همان سن 9 سالگي به من تعرض شد و با تهديدهايي که مي شدم، مجبور بودم سکوت کنم، تا اينکه روز حادثه وقتي داشتم انباري را تميز مي کردم باز همان فردي که آزارم مي داد به سراغم آمد. پسرک 8 ساله داشت در آن حوالي بازي مي کرد بي هوا وارد انباري شد و صحنه تعرض به من را ديد. آن مرد پسرک را به سمت ديوار هل داد و در يک لحظه سرش به ديوار برخورد کرد و بيهوش شد. من جثه کوچکي داشتم و نمي توانستم جسد پسرک را حرکت دهم اما آن مرد از من مي خواست جسد را به داخل چاه بيندازم. آن مرد باعث شد تا از من شکايت شود و بعد هم قول داد رضايت بگيرد اما به وعده اش عمل نکرد. مدارک جديد در پرونده صغرا باعث نشد تا او از اتهام قتل تبرئه شود و اين بار او را به خاطر رابطه نامشروع نيز به شلاق محکوم کردند اما فردي که صغرا مدعي شده بود به او تعرض کرده چون به اين جرم اعتراف نکرده بود تبرئه شد. پس از گذراندن تمام مراحل قانوني واحد اجراي احکام دادگاه رشت مقدمات قصاص صغرا را آماده کرد، وي در حالي که 17 سال بيشتر نداشت پاي چوبه دار رفت اما مادر مقتول اعلام کرد فعلاً قصد ندارد حکم را اجرا کند. همين مساله چند سال بعد در 21 سالگي براي صغرا تکرار شد، اما اين بار هم مادر مقتول اعلام کرد رضايت نمي دهد اما قصد قصاص ندارد و چند ماه ديگر اقدام خواهد کرد. پس از آن ديگر خانواده مقتول براي اجراي حکم مراجعه نکردند تا اينکه سال گذشته نسرين ستوده وکالت متهم را پذيرفت و با توجه به اينکه صغرا 18 سال از عمرش را بلاتکليف در زندان گذرانده بود درخواست آزادي وي را مطرح و قاضي تيموري بعد از بررسي پرونده با قرار وثيقه 60 ميليون توماني صغرا را آزاد کرد. آزادي اين زنداني دو هفته بيشتر طول نکشيد و با شکايت دوباره اولياي دم وي به زندان بازگردانده شد. صغرا که هم اکنون نوزدهمين سال زندان را پشت سر مي گذارد به اتفاق وکيل مدافعش تقاضاي اعاده دادرسي کرد و پرونده به دفتر رئيس قوه قضائيه فرستاده و نسرين ستوده وکيل صغرا يک بار ديگر ايرادات پرونده را متذکر شد.چند روز بعد رئيس قوه قضائيه حکم صغرا را نقض کرد و اين دختر يک بار ديگر اميدوار شد بتواند نزد خانواده فقيرش بازگردد. پس از نقض حکم پرونده به شعبه هم عرض فرستاده شد و يک بار ديگر مورد بررسي قرار گرفت با اينکه صغرا دوباره منکر قتل شد و اظهارات خود را در دادگاه تکرار و وکيل مدافع وي نيز ايرادات پرونده را گوشزد کرد، قاضي دادگاه عمومي راي به قصاص اين دختر داد.صغرا که بعد از سال هاي طولاني در زندان باز هم سايه طناب دار را بر گردن خود احساس مي کند، اکنون به اتفاق وکيل مدافعش تلاش دوباره يي را براي اثبات بي گناهي خود آغاز کرده است.